تبليغاتX
دست نوشته هایی از یک راز
همه چیز تمام شد و (ع ) عزیز رفت .ولی این پایان ماجرا نیست .

من هم رفتم از خودم از این دنیا تا تسلی بدم خودم رو برای رفته های مکرر .

اما تسلا کاری نکرد ..بزرگترین کمک را خود (ع) کرد .

مرسی (ع) که مرا راندی تا راحت تر زیست کنم .

اما این راندنت برای من پایان بود .

خداحافظ .

هنوز دوستت دارم .

شاید تا ابد .

 

از این لحظه به بعد اسم این بلاگ از نظر من معنایی ندارد.

چون رازی دیگر در کار نیست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:6  توسط توکا  | 

تازه رسیده ام .

 حتی پالتو ام را در نیاوردم ، رسیده و نرسیده می روم پشت مانیتور و تایپ می کنم و تایپ می کنم ..

پر از زمزهای بلندم ، پر از غم های عریان که با هزاران قفلی که در درونم زده ام ، باز بیرون می جهند و رسوا می شوم

می دانی آخرش میرود ، هدفش این است. می گوید :

نمی خواهم دیگر .  هیچ چیز نمی خواهم  .

اما تو باز با خنده اش می خندی ، از غصه اش می رنجی

 تمام حرف هایش را به خاطر می سپاری ، با کوچکترین توجهی تا اوج می روی ....

می دانی آخرش می رود .هدفش این است .به افق نگاه می کند و می گوید :

دو سال طول می کشد تا برایم یک خاطره ی دور بشوی چون عاشقت بودم .

من با ذوق می گویم :

چرا خاطره ؟ من که هستم اینجا در کنارت ...

اما تو چشم در چشم من می گویی :

 تمام شد . باور کن .

.و من که می دانم تمام این روز ها ،  ساعت ها ، دقایق  که کنارتم برای خاطره شدن است برای محو شدن در زمان ...

چیز پنهانی هم در کار نیست .همه چیز واضح است بدون شعبده بازی یا بابانوئل

آخرش بعد از یک سال و 6 ماه دیگر  فرا می رسد .

باورش سخت است ،

 این  را تو باور کن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:44  توسط توکا  | 

سرم را رو به آسمان می کنم

و

بلند بلند میخندم

آسمان ابریه

مثل دل من

هر جفتمون  فقط ظاهر رو حفظ می کنیم

تا تگرگ راهی نمانده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:48  توسط توکا  | 

برف ها بی صدا اومدند و اومدند و اومدند

...

خوش اومدید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:18  توسط توکا  | 

22 سال دوری از خود

 زیاد است ، اما نه دیر ..

الان وقت برگشت است

خودم را پیدا می کنم

این را به خود ِ خداوندی خدا میدانم ..

 امضا : توکا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:36  توسط توکا  | 

تقدیر هایی  که عوض می شود

تقدیر هایی  که عوض می شود

تقدیر هایی  که عوض می شود

تقدیر هایی  که عوض می شود

....

کاش اوضاع به احوال دیگری بود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:17  توسط توکا  | 

به همه چیز عادت می کنیم

این هم یک جورش است

....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:43  توسط توکا  | 

 دلم تنگ است ..

دیگر از باغ های پاییزی

کلاغ های پر صر و صدای چند تایی

 افق ها و غروب ها

و لمس خدا در لحظه

 خبری نیست

می دانم..

خانه ی قدیم رفت

به میان خاطرات پیوست

و من ندانستم که به جا مانده

 شوق ِ نوشتن و تمام کلماتم

در میان همان درگاهی کوچک ِ اتاق کوچکم

همان دیوارهای تنگ ِ سفید و سورمه اییش ...

آه که در این ارتفاع پست

در میان انبوهی از اتاق های بزرگ

 و پنجره های بسته

آسمان چه کم پیداست

و من که هنوز ،

شب را 

روز را

 سرک می کشم

 به خاطرات همان درگاه کوچک قدیم  ....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:31  توسط توکا  | 

(ع) عزیز دلم گرفته ،

دیگه اینجا هم غریب شدم

گره کار من را با گره ی دو سر طناب به خود امام زاده صالح ، گره زده اند .

اما هنوز امیدوارم ..

راستی

خ ..ی ..ا..ل ..ت

راحت باشد ، من اینجایم...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:9  توسط توکا  | 

(ع ) عزیز  در راه به راه های نگاه عاشقت سال هاست دل از کف داده ام ..... 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:54  توسط توکا  |